من عصر روز يکشنبه تنها در منزل بودم، محسن ناگهاني به خانه آمد و گفت حال پدرش خوب نيست و او را به بيمارستان برده اند، کم کم بقيه بچه ها هم آمدند و ياسر خبر فوت آقاي هاشمي را به من داد که شوکه شدم. در نبودن آقاي هاشمي اين روزها را چگونه سپري مي کنيد؟خيلي برايم سخت است، خيلي. شايد اگر اين همه لطف و هم دردي مردم، آن تشييع جنازه بي نظير و همراهي مردم نبود نمي توانستم اين داغ را تحمل کنم و قد خميده ام خميده تر مي شد؛ اما با ديدن هم دردي و همراهي مردم داغ جگرم تسکين پيدا مي کند. وقتي تنها مي شوم همه غم هاي عالم به سراغم مي آيند؛ اما باز وقتي به خاطر مي آورم که آقاي هاشمي آرام کنار امام خوابيده است، تسلي پيدا مي کنم. در هر صورت، نمي توانم جالي خالي اش را در منزل ببينم. آيا هيچ گاه فکر مي کرديد زندگي را بدون ايشان ادامه دهيد؟اصلا. حتي يک بار هم به ذهنم نمي رسيد که من زنده باشم و آقاي هاشمي نباشد، با اين مريضي هايي که داشتم و از غصه مهدي امسال ماه رمضا
برچسب:
نویسنده: باربد جلالی
تاريخ: چهارشنبه
4 اسفند
1395 ساعت: 14:04